تبليغاتX
يه پسر تنها
يه پسر تنها

من داوودم 20 ساله هدف از ايجاد اين وبلاگ يك تجربه ساده بود اميدوارم كه شما هم خوشتون بياد

سلام به همه دوستان بعد مدتها دوری از وب نویسی تو این وب دوباره با یه پست اومدم پستای قبلی تو سال ۸۹ بود سال ۹۰ رو تبریک می گم ایشا ا. . . از همه سالای قبلی زندگیمون بهتر باشه بتونیم تو ان سال پیشرفت کنیم و رو به کمال بریم بعضی وقتا ادم دلش می گیره یه غم میاد رو دلش هر چی فکر می کنه نمی دونه چرا اینجوری شد فکرای مختلفی می کنه ولی خیلی وقتا علتش پیدا نمی کنه علتش علت جالبی داره و اون هم غروره اره غرور علت همه ناراحتی های انسانه فکر می کنید نیست هر وقت تو صد سال یه بار دلتون گرفت خوب روش فکر کنین آخرش می رسه به غرور همه بدی ها هم  علتش غروره ایشا ا. . . هیچ وقت مغرور نشین تا همیشه شاد باشین
نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 10:0 توسط داوود| |
/


نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 0:8 توسط داوود| |


نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 15:13 توسط داوود| |


نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 14:49 توسط داوود| |
 
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 13:34 توسط داوود| |

بـــــایــــــــــــــــــ ـــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـ ــ ــــــــــــ ــ ــ ــ ــ ــ ــــــــــــــ

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 11:38 توسط داوود| |
می   دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود. همان دلهای بزرگی که جای من در آن است آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم. دلتنگی هایت را از خودت بپرس. و نگران هیچ چیز نباش! هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من اس129.gif129.gif129.gif129.gifت
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 10:40 توسط داوود| |
به نقل از الیسا :

در خارج ایران مخصوصاً در کشور های امریکایی و اروپایی یکی از رشته های تخصصی رشته ای هست به نام رقص . که همه ساله از بهترین رقصان و هنرمندان هالیودی در دانشگاه ها دعوت میشه تا برای دانشجو ها صحبت کنند. که این دفعه قرعه به نام جنیفر افتاد و از ایشان دعوت به عمل آمد. در این مراسم جنیفر پس از ۱:۲۰ دقیقه صحبت رو به جمعیت میکنه و از حضار میپرسه اگه سوالی دارید میتونید بپرسید!2zgdmw6


در خارج ایران مخصوصاً در کشور های امریکایی و اروپایی یکی از رشته های تخصصی رشته ای هست به نام رقص . که همه ساله از بهترین رقصان و هنرمندان هالیودی در دانشگاه ها دعوت میشه تا برای دانشجو ها صحبت کنند. که این دفعه قرعه به نام جنیفر افتاد و از ایشان دعوت به عمل آمد. در این مراسم جنیفر پس از ۱:۲۰ دقیقه صحبت رو به جمعیت میکنه و از حضار میپرسه اگه سوالی دارید میتونید بپرسید!
که در این میان جوانی میکروفون رو میگیره و بعد از معرفی خودش میگه
- من دانش آموز رشته رقص هستم . آیا میتونم یه درخواست از شما بکنم ؟
- جنیفر میگه : بله حتماً
- جوان:  آیا میتونم با شما برقصم ؟
به گفته الیسا این جون از دانشگاه خودشون نبود بلکه دعوت شده بود مثل خیلی دیگر از افرادی که در اون مراسم حضور داشتن به همین منظور اسمشون رو به خاطر نداره اما از دوستانش که پرسیدن گفتن این جون اهل نارمک تهران بوده که …

… که در حال حاضر ۴ سال هست به امریکا مهاجرت کرده و یکی از بهترین رقاصان در دانشگاه خود میباشد… (البته من مطمئن نیستم ایرانی باشه !)


نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 12:51 توسط داوود| |
 یک کاربر , من يه پسر 19 ساله هستم.(الانم سربازم)
حدودا 6ماه پيش با يه دختري تو كلاسمون آشنا شدم، از همون اول قصدم از ايجاد رابطه ازدواج بود.( در صورت وجود تفاهم)، چون معتقدم كه دختر و پسر قبل از ازدواج بايد باهم ربطه داشته باشن و به يه شناخت منطقي از هم برسن. (درباره شرايط ازدواج هم برنامه دارم و كاملا باهم هماهنگيم و مشكلي نيست!)
براي رسيدن به يه شناخت كامل از اون دختر ، در چندماه اول سعي كردم بدون احساس كار كنم،‌تا حدود خيلي زيادي هم موفق بودم و تونستم يه شناخت نسبتا خوبي از ايشون پيدا كنم.
من معايب و محاسن ايشون رو پيدا كردم (اكثرشونو) و دركل به اين نتيجه رسيدم كه محاسن ايشون به معايبشون ميچربه...!
البته براي رسيدن به اين شناخت تقريبا اكثر مقالات و سوالات دوستان رو مطالعه كردم كه خيلي كمكم كردند!
وقتي كه از نظر عقلي مطمئن شدم كه ما ميتونيم باهم كنار بيايم به دلم اجازه اظهار نظر دادم و يواش يواش فاز احساسي ماجرا رو شروع كرديم، البته با وجود اينكه الان خيلي خيلي بهش علاقه مند شدم ، اما نميذارم احساسم بر عقلم چيره بشه و معتقدم حرف دل رو بايد از فيلتر عقل رد كرد.



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 12:50 توسط داوود| |
یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود.

در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی گیر: مدت خیلی کم.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم

توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.

اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا

اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.

ماهی گیر: خوب بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی

و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش

نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی

بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای

مهم تری می زنی...

ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال

ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت

رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.

ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی

تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت

با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.

نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 20:21 توسط داوود| |